خرید بک لینک
بوسه هایم ابری می شوند و پشت سرت آسمان، آسمان فرو می ریزند و مثل پرستویی کنار پنجره ی اتاقت می خوابند و سراغت را می گیرند همان جا فرو می ریزند بوسه هایم نیز مثل خودم نه وطن دارند و نه کسی که غمخوارشان باشد بوسه هایم تکه ابری بی مرزند و گردباد سبز عشق که یک سر سراغ تو را می گیرند اگر شبی زمستانی و یخبندان صدایی از پشت در خانه ات شنیدی بدان بوسه های من است که دارد در خانه ات را می کوبد ...  "لطیف هلمت"

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 21:53

چند وقت پیش خبری خواندم که خانمی به دلیل افسردگی تصمیم می گیرد نامه های انرژی بخش با کلمات پر انرژی را همه جا پخش کند مثلاً ، اتوبوس ، صندوق های پست ، متروها ، حتی در جیب لباسهای اتوشویی و ... بعدها وبلاگی با این مضامین درست کرد و بعداز آن کمپینی راه انداخت ، نامه ها قوانین خاصی داشتندباید نویسنده نامه ناشناس باشد و با این کار احساس دوست داشته شدن و ارزش داشتن و تنها نبودن را حس می کرد و دید حدود دو هزارو چهارصد نفر این احساس تنهایی و افسردگی را داشتند و در این کمپین عضو شده بودند ... پ.ن بدترین اتفاق که برای یک نفر ممکنه پیش بیاد این هست که به محض ورود به خانه شانه ی تخم مرغ یکجا از دستش بیفتد و بدتر از همه پشت سرش هم همسر وسواس بخواهد این صحنه را ببیند ، البته من آن لحظه سرخوش نبودم که عکس بیندازم ، دخترم که از خنده نمی توانست جلوی خودش را بگیرد عکس گرفت .

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 21:53

صبح که ورزش می روم ، باز هم برف می بارد ، مادر دستهای هفت سالگی ام را می کشد و من را که تا زانو در برف فرو رفته ام بیرون می آورد و باز هم فرو می روم ، پرنده ای نوک می زند به خوابم . می لرزیدم ، مربی گفت:سردت است ؟ ، امروز شنبه است و با یک روز تعطیلی اینجا دیر هوا می گیرد، بر می گردم رخت کن ژاکت خاکستری ام را می پوشم و جورابهای پشمی بنفشم را ، وقتی رسیدیم خانه، مادر تند وبا عجله لباسهایم را عوض می کند پیراهن بافتنی صورتی و روسری که کنارش پولک دوزی شده و مو های خرمای ام را کامل نمی پوشاند سرم می کند و چکمه های مخملی و مدام به تونگاه می کنم ومی خندم ، مربی اشاره می کند،یعنی شروع کنم دستهایم را به هم قفل کرده ام ، مربی به نوبت حرکات را می خواهد انجام دهیم تا درست باشد ... انگار کسی درگوشم گفته بود که همه را بیاد بیاور، دقت کن چیزی جا نماند ، از کلمه هایی که آواز سر می دهند از سر دلتنگی ...

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 21:53

هوا آفتابی بود ، اما سرد شد و باد هم شروع کرد. انگار نه انگار که چند دقیقه ی پیش خبری نبوده ، دلم گرفت از آن گرفتن هایی که آدم ساکت ومظلوم می شود و دلت می خواهد همه اش گوش باشی و چشم و حرفی نزنی ... چند وقت پیش خانه دایی کتابی دیدم به اسم شاخه زرین اثر جرج فریزر که قسمتهایی از آن را خواندم در مورد وجه مشترک ادیان بود از جمله که مثلاً به شیر فروش مقدس هند فقط روزهای پنجشنبه می شد نزدیک شد یا مثلاً مردمان قدیم اروپا مجازات سنگینی برای کسی که پوست درخت رامی کندند در نظر می گرفتند یا در ایران و افغانستان جلوی پای بیگانه قربانی می کنند و اسفند به راه می اندازند و ... طبیعتا خودش این همه آیین را ندیده بود و فقط شنیده بود اما چطور قضاوت می کرد برایم جالب نبود با این حال قسمتهایی از آن را در آن مدت کوتاه خواندم ... امروز پنجشنبه بودازهمان پنجشنبه هایی که می شد به شیر فروش مقدس هند نزدیک شد از آن پنجشنبه هایی که می شد به اندازه ی یک روز جدید در آن زندگی کرد از آن پنجشنبه هایی که جزء عمرت حساب نمی شد .... 

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 21:53

صفحه بندی